"مناجاتنامه خواجه عبدالله انصاری"
یا رب دل پاک و جان آگاهم ده آه شب و گریۀ سحر گاهم ده
در راه خود اوّل از خودم بیخود کن بیخود چو شدم زخود بخود راهم ده
الهی ادای شکر تُرا هیچ زبان نیست و دریای فضل تُرا هیچ کران نیست و سرّ حقیقت تو بر هیچکس عیان نیست، هدایت کن بر ما رهی که بهتر از آن نیست.
یا رب زِ ره راست نشانی خواهم از باده آب و خاک جانی خواهم
از نعمت خود چو بهره مندم کردی در شکر گزاریت زبانی خواهم
الهی ما از غافلانیم نه از کافرانیم، نگاهدار تا پریشان نشویم و در راه آر تا سرگردان نشویم.
الهی پسندیدگان تُرا بتو جستند و به پیوستند، ناپسندیدگان تو را بِخُود جستند و بُگسَستند؛ نه او که پیوست بشکر رسید، نه او که گسست بِعُذر رسید.
الهی این همه نوازش از تو بهرۀ ماست که در هر نفس چندین سوز و نور، غایت تو پیداست چون تو مولائی کِراست؟ و چون تو دوست کجاست؟
الهی خود کردم و خود خریدم، آتش بر خود خود افروزانیدم، از دوستی آواز دادم، دل و جان را فرا ناز دادم، اکنون که در غرقابم دستم گیر که گرم افتادم.
هر روز من از روز پسین یاد کنم بر درد گُنَه هزار فریاد کنم
منبع: از مناجاتنامه خواجه عبدالله انصاری
از نعمت خود چو بهره مندم کردی در شکر گزاریت زبانی خواهم
الهی ما از غافلانیم نه از کافرانیم، نگاهدار تا پریشان نشویم و در راه آر تا سرگردان نشویم.
الهی پسندیدگان تُرا بتو جستند و به پیوستند، ناپسندیدگان تو را بِخُود جستند و بُگسَستند؛ نه او که پیوست بشکر رسید، نه او که گسست بِعُذر رسید.
الهی این همه نوازش از تو بهرۀ ماست که در هر نفس چندین سوز و نور، غایت تو پیداست چون تو مولائی کِراست؟ و چون تو دوست کجاست؟
الهی خود کردم و خود خریدم، آتش بر خود خود افروزانیدم، از دوستی آواز دادم، دل و جان را فرا ناز دادم، اکنون که در غرقابم دستم گیر که گرم افتادم.
هر روز من از روز پسین یاد کنم بر درد گُنَه هزار فریاد کنم
از ترس گناه خود شوم غمگین باز از رحمت او خاطر خود شاد کنم
الهی چه یاد کنم که خود همه یادم، من خرمن نشان خود فرا با دادم، یاد کردن کسب است و فراموش نکردن زندگانی ورای دو گیتی و کسب است چنانکه دانی.
الهی چندی به کسب تو یاد تو ورزیدم، باز یک چندی بِیاد خود تو را نازیدم. اکنون که یاد بشناختم خاموش گردیدم، چون من کیست که این مرتبت را بسزیدم، فریاد از یاد باندازه و دیدار بهنگام و از آشنائی به نشان و دوستی به پیغام.....
الهی چندی به کسب تو یاد تو ورزیدم، باز یک چندی بِیاد خود تو را نازیدم. اکنون که یاد بشناختم خاموش گردیدم، چون من کیست که این مرتبت را بسزیدم، فریاد از یاد باندازه و دیدار بهنگام و از آشنائی به نشان و دوستی به پیغام.....
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۷/۲۵ ساعت 14:35 توسط MARJAN
|